آنتون چخوف و داستان هایش- قسمت چهارم

0

در سال های 1890-1900 تم اصلی داستان های چخوف سازمان و نظام اجتماعی دروه ی معاصر او و لجنزار زندگی خرده بورژوائیست  که هر گونه امید و آرزوی انسان های بلند اندیشه را خفه می سازد.
دکتر ئیونیچ، قهرمان داستانی به همین نام (1898) را برای کار در بیمارستان شهر س. می فرستند. مردم شهر به او سفارش می کنند که برای رفع تنهایی با خانواده ی تورکین که با فرهنگ ترین و با استعدادترین اشخاصند آشنا شود. در حقیقت هم پزشک مجذوب و شیفته ی این خانواده می گردد. صاحب خانه مرد شوخ و بذله گویی است، زنش رمانی را که خود نوشته است برای مهمان ها می خواند، دخترش کاتیا پیانو می زند، و حتی خانه شاگرد هم با شوخی و مسخره یی که به او آموخته اند مهمان ها را می خنداند. ئیونیچ شیفته ی کاتیا می شود و خواستگاری می کند. اما صدای بی اعتنا و حسابگری مدام آهنگ عشق را در درون او خفه می سازد. گویی ما با دو ئیونیچ روبرو هستیم. یکی دلباخته و پاکباز- دیگری لندلند کنان می گوید: “عجب کار پردردسری است”. یکی به خواستگاری کاتیا میاید- دیگری سوداگرانه به خود امید می دهد: “اما جهاز دختر لابد حسابی خواهد بود”. و داستان با پیروزی کامل روحی و معنوی ئیونیچ دوم، ئیونیچ نودولت که شکمش پیه آورده بر ئیونیچ جوان و عاشق پایان می پذیرد. در پایان داستان ئیونیچ به اندازه یی به دولت رسیده و به همه چیز بی اعتناست که بر عکس دختر از او خواهش می کند که برای لحظه یی گفت و گو تنها به باغ بروند و بیهوده کوشش می کند که با یادگارهای گذشته اخگر مهر و دوستی را در دل این مرد کرخت و بی روح روشن سازد. ولی دیگر کار از کار گذشته است، دل این مرد دروازه ای ست که در پسش هیچ چیز و هیچ کس وجود ندارد و هر چه آن را بکوبی جوابی نخواهی شنید.
سرنوشت ئیونیچ داستان انسانی است که کرختی و به علاقگی به همه چیز رفته رفته جسم و جانش را فرا می گیرد  یا به گفته ی چخوف، مه انبوه گلزار جان و دلش را می پوشاند و پنهان می سازد.

اشتراک:

نظرات بسته اند